مکان: نوکتیرا
از زبان گادفری:
مثل خوره به روحم چسبیده اند و رهایم نمی کنند. حتی در حالی که در این جنگل تاریک با قدم هایی ناپایدار و تلوتلو خوران پیش می روم. این مثل یک لطیفه ی ترسناک است که وحشت از یک چیز مرا به جایی آورده که بیش از پیش ممکن است گرفتارش شوم.
اما چه کار می توانستم بکنم؟ در خانه، با نگاه کردن به تمام آن نمادها، مجسمه ها، محراب ها مرگ را بیش از هر زمان دیگر نزدیک می دیدم. و آن زمزمه ها که تا نزدیک می شدم، خاموش می شدند؟ نمی توانم این حس را از خودم دور کنم که تصمیم دارند مرا در یک مراسم قربانی شرکت دهند. این، نوشیده شدن یک عضو خانواده توسط خون آشامخدایان، برای انسان ها در نوکتیرا یک افتخار محسوب می شود. حتی فراتر از آن.
و انگار برای من هم بود. آه، نه، حتی فکرش هم مضحک است. البته که نه افتخار بود و رستگاری، اما چیزی بود که پذیرفته بودمش. دلهره آور مثل پرت شدن از یک صخره، اما نه آنقدر بلند و عمیق که به کل تو را نابود کند. فکر می کردم وقتی می گویند رستگار می شوی، منظورشان این است که نورانی و پاک می شوی و بعد در سرزمینی دیگر از خواب بلند می شوی و در اینجا دیگر قرار نیست خدایی خونت را بنوشد.
شاید من فقط باید دوری می کردم از آن انسان هایی که شک به جانم انداختند، اما نکردم و گذاشتم تردید با من یکی شود. آن انسان ها حقیقت تلخ را پذیرفته بودند و داشتند ادامه می دادند. اما پذیرش برای من ممکن نیست.
"به خاطر اشتیاق عمیق تو برای تنفس این هوای قیرگون؟"
چشمانم گشاد می شود و از جا می پرم. می ایستم. در فضای تقریبا تاریک جنگل به اطراف می چرخم و او را چند قدم آن طرف تر می بینم. قدبلند است، با شانه هایی ستبر. و آن صدای عمیقش که انگار از چاهی جهنمی آمده بود. او انسان نیست.
ناخودآگاه بر زمین می افتم و دستانم طوری به سمت بالا می روند که انگار دارم التماسش می کنم جانم را نگیرد. او یک قدم جلو می آید.
"ممکن است این را رقت انگیز بخوانند. یک انسان که با حالتی خوارگونه برای جانش التماس می کند. اما برای من مثل یک سیلی به قلبم است. می دانی چرا؟"
با صدایی لرزان می پرسم:
"چرا؟"
او پاسخ می دهد:
"چون آمده بودم به دل تاریک این جنگل تا بمیرم."
لحظاتی سکوت می کند. انگار می خواهد روح جمله اش مثل یک سیخ در قلبم فرو رود. و ادامه می دهد:
"اما تو معنا را به یادم آوردی. اینکه چرا آنچه می کنم، مهم است. اطرافم را انسان هایی گرفته اند که مشتاقانه جانشان را تقدیم می کنند. و این چنگ زدن تو به زندگی، به یادم آورد که چرا ستاندن جان بی معنی نیست."
نفس هایی خشک و گرفته می کشم. قلبم دیوانه وار بر سینه ام می کوبد، اما گوش هایم انگار از این دنیا فاصله گرفته اند و نمی شنوند. شاید هم این روحم است که دارد از بدنم کنده می شود. مرگ دارد از حالا شروع می شود، نه از لحظه ی فرو رفتن نیش هایش در من.
او با قدم هایی نرم نزدیک تر می آید و بالای سرم می ایستد. من ناخودآگاه سرم را بالا می گیرم و به چهره ی نامعلومش در تاریکی نگاه می کنم. می خواهم لحظه ی فرود مرگ بر خودم را ببینم. و در این نفس های آخر بالاخره درک می کنم که تا چه حد به من نزدیک است. و با این فکر ضربان قلبم آرام می گیرد. انگار آنچه زجرم می داد، نه فکر مردن، بلکه بی خبری از مرگ بود. حالا او اینجاست و می بینمش و می دانم که فقط لحظاتی کوتاه وقت دارم. حالا مه کنار رفته و آن تصاویر مبهم رنگ وضوح به خود گرفته اند.
او به سمتم خم می شود و دستانش را روی شانه هایم می گذارد.
"آیا می خواهی تو را بنوشم و بعد همین جا در این نقطه ی تاریک به انتظار نور خورشید بمانم و خاکستر شوم یا اینکه می خواهی خونمان را در هم بیامیزم، تو را همروحی خود کنم و هر بار به معنا شک کردم، به تو نگاه کنم و امشب را به خاطر بیاورم؟ آیا می خواهی بمیریم یا زندگی کنیم، تا ابد، با روح هایی که به هم گره خورده اند؟"