از زبان گادفری:
مبهوت نگاه می کنم. به پیکر مبهمی که در تاریکی برافراشته شده در برابر دیدگانم. و به مرگ دعوت می کند و به زندگی. و من به این فکر می کنم که چرا این موجود فرابشری به مرگ می اندیشد و آن را نه یک نفرین که یک آغوش می بیند. در حالی که من به دنبال طنابی هستم که بدان چنگ بزنم و خود را از نیستی برهانم، او گور را به مثابه تختی پوشیده از پرهای قو می بیند که دعوتش می کند به آرام گرفتن در آن.
و او مرا به دام انداخته، در حالی که طوری جلوه می دهد که گویا حق انتخاب دارم. و انتخاب من نه بین زندگی و مرگ، بل بین دو مرگ است، مرگی آغشته به عدم و مرگی که انعکاسی از حیات دارد. و من که این گونه می هراسم از هیچ شدن، از تهی شدن از معنا، چه طور اولی را برگزینم؟
و حال باید شاهد این باشم؟ اینکه چه طور بر لبه ی پرتگاهی قیرگون زانو زده ام و باید به ناچار خودم را در آن پرتاب کنم؟ حال انسان بودنم، آنچه همیشه آن را مایه ی ضعف و مرگم می دانستم، بدل شده به گنجی که ناچارم از آن دست بکشم. بغض در گلویم جمع می شود. اشک در چشمانم می جوشد، و دهان می گشایم و مُهر نفرین را بر روحم می زنم.
"من… می خواهم که بمانم."
و او انتخاب مرا از قبل می دانست، مگر نه؟ چه طور ممکن است نفهمیده باشد؟ در واقع او تنها یک مسیر را پیش رویم نهاده بود. او نمی خواست عذاب ابدیت را به تنهایی بر دوش بکشد و در حالی که در اعماق تاریک جنگل سرگشته و با قلبی سنگین گام برمی داشت، دید که چه طور شیطان همراهی را برایش برگزیده است.
با تنی لرزان از جایم برمی خیزم و گردنم را به یک سو خم می کنم. خون آشام دستانش را دورم حلقه می کند، آرام اما مالکانه. و نیش هایش را فرو می کند.