آزادنویسی های شبانه
تباهی ای که رستگاری می زاید
از زبان سابیس
نسیمی نم گرفته که از دروز سقف و دیوارهای قلعه به داخل نشت می کند. رایحه ی مرگی را دارد که هنوز نیم لبخند حیات بر لبانش جاریست و به یادم می آورد که هنوز وجود دارم.
در اتاقم در نور ضعیف یک شمع رو به روی پنجره بر صندلی گهواره ای ام نشسته ام و روی آن آرام تاب می خورم و می گذارم صدای جیرجیرش با نوای زوزه ی نسیم در هم بیامیزد. نفس می کشم، خس خس کنان و می گذارم قلب سیاهم بتپد.
آیا ممکن است یک خدا بمیرد؟
با تولد این پرسش در ذهنم به خود می لرزم.
تبدیل انسان های نوکتیرا به آن خون آشام های بی مغز جانم را بسیار تحلیل برده، طوری که حس می کنم بخش هایی از وجودم از میان رفته.
و تمام تقلایم بیهوده بود. این را با لبخندی تلخ به یاد می آورم. نوکتیرا در برابر ارتش آمالثورا و لوی نجنگید، تنها در برابر خداشاهش جنگید و آن موجودات بی مغز که مانند حشراتی انگلی بر سر مالخازار ریختند، تنها نمایشی سیرک وار بودند از حقارت. حقارت نوکتیرا و حقارت من.
چیزی در درونم می جوشد. خشم است. از خودم. آیا هنوز هم در ایمان متعفن این مردمان شکوه می بینم؟ یا اینکه فقط می خواهم خوارتر شوند تا روشنایی در کنارشان بیش از پیش جلوه کند؟
و کدام روشنایی؟
تصویر گابریل در ذهنم می درخشد. پادشاه خون آشام آمالثورا. قانون منع خون انسانش. آیا اگر ریسمان های حکومت او سفت تر از قبل شوند، می توانم آرام بگیرم؟
در همین لحظه صدای قدم های شتاب زده ای را بر پله ها می شنوم و لحظاتی بعد الیرا با چشمانی گشاد شده، صورتی منقبض و قطرات عرق بر پیشانی در برابرم ظاهر می شود و با صدایی لرزان می گوید:
"سرورم! اتفاق بدی افتاده."
آه می کشم.
"بله، بدون این اتفاقات تاریک چگونه می توانیم احساس کنیم که معنایی هست؟"
او ناله وار ادامه می دهد:
"جسد شاه مالخازار ناپدید شده."
چشمانم اندکی گشاد می شود، قلب سیاهم تندتر می تپد و ترسی آمیخته به شوق زیر پوستم می دود.
"چه طور این اتفاق افتاد؟"
الیرا:
"ما دور تا دور معبد را پر از نگهبان کرده بودیم، اما با این حال بدون اینکه بفهمیم کسی به داخل نفوذ کرده و جسد شاه مالخازار را با خودش برده."
من در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده ام، زمزمه می کنم:
"که این طور."
الیرا که انگار از واکنش آرامم آشفته شده:
"سرورم، این قطعا کار شاه گابریل است و او مسلما به تنهایی انجامش نداده. لوی جادوگر هم کمکش کرده. لوی غمگین و دلمرده بود و می خواست وارد جنگ نشود، اما شاه گابریل حتما با سخنانی پر شور قانعش کرده که به او ملحق شود. و حالا هم حتما آن دو دارند با هم دربار آمالثورا را راضی می کنند که با ما بجنگند. سرورم، ما در خطریم!"
یک ابرویم را بالا می برم.
"این همه بی قراری برای چیست؟ شما از اول هم قرار بود با ارتش آمالثورا و لوی بجنگید."
الیرا لحظه ای سکوت می کند و بعد:
"سرورم، شما باید کمکمان کنید."
اخم هایم را با ملایمت در هم می کشم و با صدایی که آرام است، اما حالتی تهدیدآمیز به نرمی در آن می خزد:
"فکر نمی کنی من همین حالا هم بیش از استحقاقتان به شما کمک کرده ام؟ نمی بینی به چه وضعی دچار شده ام؟"
ابروهای الیرا با حالتی درمانده بالا می رود و گونه هایش سرخ می شود. او جلو می آید و در یک قدمی ام زانو می زند و پایین ردایم را می گیرد.
"لطفا مرا ببخشید، سرورم. من فقط ترسیده ام."
دستم را روی سر پوشیده از موهای سفیدش می گذارم.
"نترس، عزیز من. جنگ پیش رو ایمان را در قلب هایتان راسخ تر خواهد کرد."
و لبخند می زنم و حس می کنم نور زندگی در چشمانم روشن می شود. بالاخره دارد اتفاق می افتد. همان چیزی که به آن نیاز داشتم تا بمانم. همان که دنیایم را حیات می دهد. تباهی ای که رستگاری می زاید.
--
کسی که گابریل نیست
از زبان مالخازار
درد نیست، فقط یک سستی آرام بخش. تابوتی که داخلش دراز کشیده ام را حس می کنم و همین طور دست او را. دستم را گرفته و از تماسش موجی از رگ هایم عبور می کند و وارد قلبم می شود. من زنده ام!
چشمانم را باز می کنم و چشمان آبی او را می بینم که با محبت به من نگاه می کند. چند لحظه فقط نگاهش می کنم بدون آنکه قادر باشم چیزی بگویم و بعد با صدایی خش دار:
"گابریل! چه اتفاقی افتاده؟"
و ترس به درونم می خزد و عضلات صورتم منقبض می شود و چشمانم گشاد. گابریل با صدایی ملایم و تسکین دهنده:
"تو به شدت زخمی بودی، اما هنوز زنده. لوی درمانت کرد."
من سعی می کنم نیم خیز شوم، اما نمی توانم. گابریل دستانش را روی شانه هایم می گذارد و به نرمی جلوی تقلایم را می گیرد.
"لوی مقدار زیادی آرام بخش به تو تزریق کرده. الان فقط باید دراز بکشی."
من:
"گابریل! تو چه کار کردی؟ چرا مرا به اینجا آوردی؟"
او با لبخند:
"این خواسته ی تو بود، مالخازار عزیزم و من چه طور می توانستم اجابتش نکنم؟"
سرم را به علامت نفی تکان می دهم.
"درخواست من دیوانگی بود، من فقط بیش از حد احساساتی شده بودم. اما هنوز مشکلی وجود ندارد، مگر نه؟ همه چیز سر جایش است، درست است؟ من چه مدت بیهوش بودم؟ هنوز جنگ و درگیری ای اتفاق نیفتاده؟"
گابریل دوباره دستم را می گیرد و این بار لبخند از لبانش محو می شود و با حالتی جدی می گوید:
"مالخازار عزیز، این فقط به خاطر تو نیست، به خاطر آمالثورا هم هست. من و لوی در حال تلاش برای متقاعد کردن دربار هستیم. آن ها دیدند که نوکتیرایی ها به سر تو، شاهخدایشان چه آورده اند، حالا راضی کردنشان راحت تر است."
من مچ دستش را با دست آزادم می گیرم.
"اما گابریل، آن خون آشام های بی مغز، این یک جنون است. آن ها فقط نیش فرو می کنند و می مکند. نمی توانم برایت توضیح بدهم."
و با درماندگی به او نگاه می کنم. او به من لبخند می زند، این بار قاطعانه.
"من می فهمم. دقیقا به همین خاطر است که باید با آن ها بجنگیم. من و تو کنار یکدیگر به این جنون خاتمه می دهیم و تو دوباره بر تخت می نشینی، به عنوان پادشاه نوکتیرا، اما این بار بدون زنجیر."
مدتی به او نگاه می کنم، در حالی که نفس هایی آرام اما اندکی آشفته می کشم و سینه ام بالا و پایین می رود. بعد مچش را رها می کنم. او پتوی مخملی را رویم می کشد و دوباره آن لبخند مهرآمیز را بر لب هایش می نشاند.
"حالا چشمانت را ببند و سعی کن به خواب بروی، مالخازار عزیزم. حتی اگر کابوس به سراغت آمد، به یاد داشته باش که من نه کنارت، که در روحت، در قلبت خانه دارم."
درپوش تابوت را می گذارد و من در تاریکی فرو می روم. پلک هایم انگار خود به خود بسته می شوند و می شنوم که کسی دارد صدایم می زند، کسی که گابریل نیست.
--
می شناسم
از زبان وینسنت
اینجا زندگی می کنم، نفس می کشم. در این قلعه ی سنگی با رنگ قهوه ای روشن و آرام بخشش و رگ هایی که انگار آینه ی درون خودم هستند. می توانم حس کنم. خودم را می شناسم. من وینسنت هستم. خون آشامی با موهای بلند و مجعد قهوه ای طلایی و چشمان زیتونی. زمانی یک شوالیه بودم. هنوز در برابر چشمانم می بینم که چگونه شمشیر می چرخاندم و در جسم حریفانم فرو می کردمش و حیات را می دیدم، می شنیدم که چه طور اشک ریزان از حفره ی داخل گوشتشان ترکشان می کرد. من جان ها را می گرفتم، در راه آنچه قسم خورده بودم به آن. در راه آرمان سرورم، پادشاهم گابریل. آرمانی که حالا مال من هم بود.
و من یک سفیر بودم. ماموری از جانب سرورم در سرزمین غریبه نوکتیرا. به ظاهر در تلاش برای ایجاد روابط حسنه بین دو کشور و در باطن در حال کشف رازهای آن و فرستادن آن ها در قالب نامه برای سرورم. اما شاه مالخازار مرا به دام انداخت. او مرا شکنجه کرد. تقلیل داد. به تکه ای از گوشت و پوست و استخوان که دیگر برایم آشنا نبود. دیگر خودم را نمی شناختم. مثل یک کپه زباله مرا از نوکتیرا بیرون انداختند و من در منطقه ی مرزی بی هدف به این سوی و آن سوی کشانده می شدم، با قدم هایی که انگار مال خودم نبود.
درد داشتم؟ بله، اما به دام افتاده بود، داخل حبابی در روحم و نمی توانست بیرون بلغزد و فریاد بزند. و من نمی توانستم اشک بریزم. و می خواستم به سرورم، گابریل فکر کنم، به نگاه آبی اش که نوازش می کرد، اما آهسته می سوزاند و مرا وامی داشت که از وجودم آگاه باشم. اما حالا من از هم گسسته بودم. دیگر چیزی از من باقی نمانده بود، نه از وینسنت شوالیه و نه از وینسنت سفیر.
به یک بیابان پا گذاشته بودم. در میان شن و ماسه ها تلوتلو خوران پیش می رفتم و به یک قلعه رسیده بودم. خاکستری، رگه دار، محزون. با دیدنش قلبم به تپش درآمد. فهمیده بودم که در اینجا هم درد در انتظارم است و هم حیات. و این چیزی بود که در آن لحظه روحم برایش گریه می کرد.
و من داخل رفتم و در آنجا او را دیدم، او با آن چشمان خاکستری روشن در سایه ی پلک های پف آلود سرخ و نگاهی که حباب درونم را پاره کرد و گذاشت بدنم بلرزد و اشک از چشمانم جاری شود. او، لرد سابیس روح و جسم در هم کوبیده ام را خردتر از پیش کرد و این گونه من از نو متولد شدم.
و می دانستم چه می خواهم. صلحی که از قلب رنج بیرون بتراود. از میان خون و ناله های جگرخراش. می دانستم که آن وینسنت قدیمی جایی در ذهنم شمشیر می زند و می کشد و جایی توسط مالخازار شکنجه می شود، اما وینسنت اکنون مدرسه ی سنت الویرا را تاسیس می کند. مکانی که آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کنار هم می آموزند، همدیگر را درک می کنند و به صلح می رسند.
من، خون آشام وینسنت موسس و مدیر مدرسه ی سمت الویرا هستم. من در این مدرسه، در این قلعه ی قهوه ای چون پوست درختان خودم را می شناسم.