پستی در تاپیک محفل به روایت فتح در انجمن ایفای نقش جادوگران:
وزش باد گاه اوج می گیرد و فغان می کند و گاه شبیه به آهی می شود برآمده از چاه گلو. پنجره می لرزد، گویی که بی قرار است از آنچه باد در گوشش زمزمه می کند. آلبوس پشت میزش نشسته و انبوهی از تکه های پوسیده ی کاغذ پوستی به او دهان کجی می کنند. چشمش خطوط شکسته و در هم برهم آن ها را می بیند، اما افکارش در جایی دیگر سیر می کند.
"آنگاه که تاریک یاران و خاکستری دلان چون ابری بر آسمانمان خانه کنند، او عبور خواهد کرد، از آن توده ی اندوه سوگوار در جسم و روح."
نقاب دلنگرانی بر چهره ی آلبوس می نشیند.
"می دونستم که این اتفاق می افته، اما نمی خواستم با روشای خودشون جلوشونو بگیرم. و حالا..."
انگار نفسش در سینه قطع می شود.
"از اون استفاده می کنه. چه طور می تونم جلوشو بگیرم بدون اینکه به اون آسیب برسه؟"
صدایی دورگه و خش دار در ذهنش زمزمه می کند:
"باید اونو نابود کنی، آلبوس."
چشمان دامبلدور گشاد می شود و با لحنی آغشته به درد می گوید:
"نه، اون فقط یه روح کوچیک و بی گناهه. معصوم و رنج کشیده. تمام این سال ها من نخواستم تاریکی رو با تاریکی مغلوب کنم و حالا دستامو به خون اون آلوده کنم؟"
صدا مثل شمعی که سوختنش سرعت گرفته و دارد زیر قطره موم های آب شده اش مدفون می شود:
"آه، بله، برای نجات این دنیا. و تو، این کارو نکردی، چون نمی خواستی روحت را با آب تاریکی شست و شو بدی؟ یا فقط اینکه چون قلبت میشکست و تیکه تیکه می شد، سیل خون ازش جاری می شد و روح و جسمتو با خودش می برد، به عدم، جایی که از تاریکی هم ترسناک تره؟"
آلبوس مدتی سکوت می کند. می گذارد آوای باد درونش بتابد و بخواند ناله ی محزونش را. در چشمان آبی روشنش برقی دیده می شود، انگار که اشک، چون مهمانی ناخوانده به آن ها سر زده باشد.
"اگه مجبوریم راهمونو تغییر بدیم، باشه. هدف ما همونی می مونه که همیشه بوده و ما سپیدیمونو از دست نمیدیم. فقط با شدت بیشتری توش غوطه می خوریم.
قرن ها پیش اجدادمون چندین بار در معرض شکسته شدن پیمان قرار گرفتن و هر بار صاحب پل از بینشون خودشو فدا کرد تا اون نتونه کنترلشو به دست بگیره و دنیا تو تاریکی غرق بشه. اما ما مجبور نیستیم اون کارو بکنیم، آریانا مجبور نیست بمیره. به جاش می تونیم کسی رو، یه شرور لایق مرگ رو، پیدا کنیم و نهانه رو به جسم اون منتقل کنیم تا تبدیل شه به پل جدید برای اون تاریک پوش. و وقتی جسمش تصاحب شد، اونو نابود کنیم."
آلبوس این جملات را در حالی به زبان می آورد که حس می کند غباری در حال ورود به روحش است. این چه حسیست؟ چرا باید این طور عذاب بکشد؟ آیا حتما باید کسی، یک موجود پاک، فدا می شد تا دنیا نجات پیدا کند؟ یا این تردیدها فقط کابوس هایی در بیداری هستند که چنگال بر قلبش می کشند؟