در حالی که خورشید بی رحمانه می تازد بر ماسه های بیابان، ایتاچی با قلبی تپنده از پله های قلعه پایین می رود و می خواهد در را بگشاید که صدایی او را بر جا متوقف می کند. صدایی نرم و ملایم، اما آمرانه. صدایی که انگار از جهانی دیگر می آید.
"ایتاچی، الان بیرون نرو. آفتاب اینجا مهربان نیست، حتی با ما انسان ها."
ایتاچی لرزان برمی گردد و با پطروس مواجه می شود. پطروس که ردایی بلند و سفید به تن دارد و موهای بلند طلایی و مجعدش روی شانه هایش ریخته. او به ایتاچی لبخند ملایمی می زند و انگار همزمان با لب هایش چشمان آبی روشنش نیز تبسم می کنند.
"به نظر گیج و حیران می آیی، ایتاچی عزیزم. می دانم، زندگی کردن در این قلعه و در میان موجودات شب تو را این گونه کرده. و اگر ترس بر قلبت غالب شده، جای سرزنشی نیست برایت. اما نگران نباش. ساکنان خون نوش اینجا هیچ کدام در مسیر انتقام نیستند."
و نفس عمیقی می کشد.
"آن ها در تاریکی به دنبال ذره ای صلح می گردند. می دانی، مثل ما."
ایتاچی بالاخره موفق می شود آرام بگیرد و لبخند کوچکی بر لب بنشاند.
"می دانم سرورم. هرچند دانستنش وحشتم را کامل از بین نمی برد. البته حالا فرق می کند. حالا که از زبان شما شنیدم، آرامش مثل یک پرنده در قلبم خانه کرد."
پطروس جلو می آید و دستش را بر شانه ی او می گذارد. تبسم از چهره اش محو نمی شود، اما نگرانی در چشمانش می خزد.
"ایتاچی، تو می خواستی، می خواهی به کجا بروی؟ لطفا به من بگو چه فکری در سرت هست."
چشمان سیاه ایتاچی چند لحظه به چشمان آبی پطروس دوخته می شوند و بعد سرش را پایین می اندازد.
"نمی توانم به شما بگویم، سرورم. حداقل الان نه."
و با ملایمت دست پطروس را از روی شانه اش برمی دارد و رویش را برمی گرداند و در قلعه را باز می کند و قدم به بیابان شن سوخته می گذارد. برای یافتن آن جنگل سرخ پوش.